برگرد
برگــرد تنها عشق دیرین من؛
برگرد و بگو دوستـت دارم
تا با پشــــت دست چنان بــــر دهانت بکوبم
تا آرزوی داشتن یـک دندان را به گــــــــــور بـبـــری
چه برسد به من و یک عشق حقیقی...............
بـــــــــــــرو!!!!
ترســــ از هیچ چیز ندارمــــ
وقتیـــــ یقینـ دارم بیشتر از منـــ
کسی دوستت نخـــــــواهد داشت...
بیشتر از منــــ کسی طاقت کمـــ محلی هایت را ندارد..
بــــــــــــرو!!!!
ترس برای چه؟؟
وقتی می دانمــ یکــ روز تُف می اندازی به رویـــــ تمام آن هایی که
به خاطرشــــان من را از دستـــــ دادی.... !
چقدر این دوست داشتنهای بی دلیل…خوب است!
مثل همین باران بی سوال
که هی میبارد…
که هی اتفاق آرام و شمرده شمرده میبارد!!
غلط کرده باران
حالا که مرا به تو بد عادت کرده
بی تو میبارد
روز و شب
بی خستگی
وقتی خودت نیستی،
باران هست
برچسب:
نویسنده: سعید